ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري

302

قصص الانبياء ( فارسى )

چون از آمدن بلقيس چهل روز بگذشت سليمان بلقيس را نيكو مىداشت . خواهرش صفت نيكوى او بكرد و عقل و دانش وى ، سليمان حريص‌تر شد گويند زنى بيامد و سليمان را گفت كه اين زن موىناك است و بر ساقها موى دارد ليكن نيكوست . و گويند ] a 241 [ سليمان عليه السّلام موى را بر ساق زنان دشمن داشتى ، و پيغامبر ما صلّى اللّه عليه و سلّم دوست داشتى . پس سليمان خواست كه ببيند ، گفت چگونه كنم كه ببينم . ديوان گفتند ما از آبگينه چيزى بسازيم كه بدان سبب تو او را ببينى . پس از ابگينه چيزى بساختند بر مثال جوى كه بگذرگاه او بود . آنگاه سليمان پس آبگينه بنشست ، چنان كه بلقيس او را نديد ، چون ديوارى كرده بودند و آبگينه مانند آب بود . چون بلقيس آنجا رسيد آن را بديد ، گفت اين چيست ؟ خواهر سليمان گفت آبست كه اكنون روان شد . بلقيس پاى برهنه كرد و در جوى نهاد و جامها بركشيد . پنداشت كه آبست ، ساقهاش برهنه شد . سليمان از پس آبگينه مىديد . چون بلقيس آن بديد بدانست كه آب نيست ، آبگينه است ، و اين حيله ساختند ، شرم داشت . فذلك قوله تعالى : قِيلَ لَهَا ادْخُلِي الصَّرْحَ . « 1 » گفتند بلقيس را اندرّ رو بدين جوى . فَلَمَّا رَأَتْهُ حَسِبَتْهُ لُجَّةً . « 1 » چون بديد پنداشت كه جوى است روان . كَشَفَتْ عَنْ ساقَيْها « 1 » . و برهنه كرد ساقهاى خود را . قالَ إِنَّهُ صَرْحٌ مُمَرَّدٌ مِنْ قَوارِيرَ « 1 » . چون دانست كه اين نه آبست ، آبگينه است . سليمان از پس آن آبگينه گفت ، يا بلقيس آب نبود آبگينه بود . بلقيس شرم داشت . گفت : رَبِّ إِنِّي ظَلَمْتُ نَفْسِي « 1 » . الآية . پس سليمان عليه السّلام ديوان را بخواند و گفت حيلتى بكنيد « 2 » كه اين مويهاى او ببرّيد . « 3 » گفتند شايد . و آهك و زرنيخ ساختند تا آن مويهاى او را ببريدند . پس سليمان او را بزنى كرد و آن مملكت كه او را بود بنام ] b 341 [ او كرد

--> ( 1 ) - النمل 44 ( 2 ) - تا ( 3 ) - مويهاء او برود - مويها از وى ببريد . ( ن )